سلام
امروز یکی از بد ترین روزای زندگیم بود
از همه جا رونده شدم
خودم میدونستم میاد همچین روزی
ولی خب تحملش به شدت سخته
تا حالا چشام اینقدر پر نشده بود از اشک تا حالا اینقدر درد نکشیده بودم
اونی که رفت فک میکنه که من ادم بدی ام ولی نمیدونه که من کاری کردم که دیگه دلش با من نباشه
این برای این نیست که دل من با اون نیست
دل من با اونه خدا میدونه که چقدر دوسش دارم
ولی فشار زیاده روم
نمیتونم اونو معطل خودم نگه دارم برای چیزی که معلوم نیست چجور پیش بیاد
قطعا هر اتفاق دیگه می افتاد اون منو نمیبخشید
هر اتفاقی بود فک میکرد الکیه
ولی الان باور کرده
الان باور کرده که من دورش زدم
الان فک کرده واقعا خودم و بدون قصد شوخی کردم
ولی اشکالی نداره
حداقلش میدونم ایندشو خراب نکردم
ولی خب خیلی بد شد
فکرم این بود ایندمو که ساختم میام و با هم میمونیم ولی اینجوری از من بدش میاد
وای از این لغت متنفرم
اینده!
اینده ای که فقط مادیه
کاش دنیای مادی نبود
اگر نبود همه زندگیمون میشد عشق ورزیدن
چه شبهایی که ارامشم بود
چه روزایی که ذوق و شوقم بود و نیست
میدونم خیلی حالش بده ولی میترسم
نمیدونم باید چکار کنم
بی کس و تنها شدم
تنها تر از همیشه
تنها تر از اونی که قبلا بودم
من موندم کلی خاطره
و فکری که هر لحظه اونو به یادش میاد
نیستی ولی من با یادت
هر روز با فکرش با راهش با همه وجودش زندگی میکنم
خدایا اگر خوشبختش میکردم مارو به هم برسون
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 19:28  توسط .. |
برچسب:
نویسنده: سپیده قنبری